تبليغاتX

آبی عشق

آبی عشق

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

سلام . سال   نو رو پیشا پیش به همه دوستان تبریک میگم . امیدوارم بهتون خوش بگذره

از همه تون متشکرم به خصوص دوستان عزیزی که با نظر هاشون منو دلگرم کردند

موفق باشید.

2 نوشته شده در بیستم اسفند 1385ساعت توسط اسماعیل |

 

روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلا د : همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ي ميلا د برابر شد و رفت

او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد

عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

پسري ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

 

2 نوشته شده در بیست و چهارم بهمن 1385ساعت توسط اسماعیل

 

 

در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد 

كس جاي در اين منزل ويرانه ندارد

دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد            

كس تاب نگهداري ديوانه ندارد

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن

به صد خاكستري در دامن پروانه مي ريزد

نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم

گل عشقش درون دامن بيگانه مي ريزد

2 نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1385ساعت توسط اسماعیل

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست

 و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد 

  اما عقرب انگشت او را نیش زد.مرد باز هم سعی

کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب

 بار دیگراو را نیش زد .رهگذری او را دید و پرسید:

"برای چه عقربی را که تو را نیش می زند  

 نجات می دهی؟" .مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است

 که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم"

 .چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که

 عقرب طبیعتا نیش می زند؟

2 نوشته شده در شانزدهم بهمن 1385ساعت توسط اسماعیل

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقایق شد
گل هميشه عاشق شد

2 نوشته شده در چهارم بهمن 1385ساعت توسط اسماعیل |

دوستم نداشت دروغ ميگفت هر بار که بسراغم می آمد

با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهربه ديگری داری

ترا می بخشم و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر

 بکسی ندارم  تا اينکه يکروز با گريه  بسراغم آمد گفت

 مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بديگری دارم.خنده

تلخی کردم و گفتم من هم به تو دروغ گفتم تو را نمی بخشم

2 نوشته شده در بیست و چهارم دی 1385ساعت توسط اسماعیل

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم.تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو.ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

در پاي تو به زاري افتادم آن شب به خاك

گفتم كه با من بمان اي جاودان عشق پاك

گفتم جواني ام را سازم فداي عشقت

حتي در اين ميانه از جان نمي كنم باك

گفتم به جنگ تقدير جان را به كف نهادم

در اين نبرد خونين آما ده بهر هلاك

اما تو از من آن شب با لبخندي گذشتي

خط نبودنم را با دست خود نوشتي

رفتي گل ياد تو نقش وجود من شد

در كعبه محبت سنگ سجود من شد

در خشم موج گريه طوفان زده اسيرم

دل مي زنم به دريا تا اينچنين بميرم

  

2 نوشته شده در بیست و سوم دی 1385ساعت توسط اسماعیل

افسوس کاشکی می دیدم ...
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟
 
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت.

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی،

روی خندان تو را کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را بی قید،

  و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد،

  وتکان دادن سر را که عجب،عاقبت مرد؟         

افسوس، کاشکی می دیدم... 

2 نوشته شده در بیست و سوم دی 1385ساعت توسط اسماعیل

ازضعف به هرجا كه نشستيم وطن شد
ازگريه به هرسوكه گذشتيم چمن شد
جان دگرم بخش كه آن جان كه توديدي
چندان زغمت خاك بسرريخت كه تن شد
(
پيراهني از تار وفادوخته بودم)
چون تاب جفاي تونياورد كفن شد
هرسنگ كه برسينه زدم نقش توبگرفت
آن هم صنمي بهرپرستيدن من شد

پيش ازاينم سروسامان ودل وديني بود
باختم دين ودل وبي سروسامان رفتم
آمدم سوي توسرسبزوجوان،خرم وشاد
پيرو وآزرده دل وخسته ونالان رفتم
شوقم آوردبسرعت سوي توهمچو شهاب
ليك ازآمدن خويش پشيمان رفتم

يک روز رسد غمی به اندازه کوه

يک روز رسد نشاط به اندازه دشت


افسانه زندگی چنين است عزيز


در سايه کوه بايد از دشت گذشت

2 نوشته شده در بیست و دوم دی 1385ساعت توسط اسماعیل |

 اگر از جانب معشوق نباشد كششي
 كوشش عاشق بي چاره به جايي نرسد

يك ذره  وفارا به عالم  نفروشم
هر چند دراين عهد خريدار ندارد

به هر جا ناتوان ديدي توان باش
به سود مردم خاموش زبان باش
ستمكش را اگر ديدي برآشوب
ستمگر را چو مشتي بر دهان باش

  

2 نوشته شده در بیست و دوم دی 1385ساعت توسط اسماعیل


*******************************