دوستم نداشت دروغ ميگفت هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهربه ديگری داری ترا می بخشم و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر بکسی ندارم تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بديگری دارم.خنده تلخی کردم و گفتم من هم به تو دروغ گفتم تو را نمی بخشم می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم.تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو.ای جلوه ی امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال در پاي تو به زاري افتادم آن شب به خاك گفتم كه با من بمان اي جاودان عشق پاك گفتم جواني ام را سازم فداي عشقت حتي در اين ميانه از جان نمي كنم باك گفتم به جنگ تقدير جان را به كف نهادم در اين نبرد خونين آما ده بهر هلاك اما تو از من آن شب با لبخندي گذشتي خط نبودنم را با دست خود نوشتي رفتي گل ياد تو نقش وجود من شد در كعبه محبت سنگ سجود من شد در خشم موج گريه طوفان زده اسيرم دل مي زنم به دريا تا اينچنين بميرم آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی، روی خندان تو را کاشکی می دیدم. شانه بالا زدنت را بی قید، و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد، وتکان دادن سر را که عجب،عاقبت مرد؟ افسوس، کاشکی می دیدم... ازضعف به هرجا كه نشستيم وطن شد پيش ازاينم سروسامان ودل وديني بود يک روز رسد غمی به اندازه کوه اگر از جانب معشوق نباشد كششي يك ذره وفارا به عالم نفروشم به هر جا ناتوان ديدي توان باش اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي روزي اگر مرا باز ديدي شبي غمگين شبي باراني شبي سرد مرا در غربت فردا رها كرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار كوچه ها كرد به من ميگفت تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها كرد تمام هستي ام بود و ندانست كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد ياران به خدا كه بي وفايي نكنيد همه خفته در هرم آغوش یار به جز من که دردم بود بی شمار نه بیدارم چاره سازد نه خواب تنم گشته بیمار و حالم خراب چو بیدار مانم بیبینم سراب چو چشمم ببندم ببینم طناب طبیب اندر ای شهر باشد بسی ولی درد عاشق نداند کسی غمی تازه هر لحظه خواند مرا دگر خسته هستم از این ما جرا وقتی که ، دستای باد ، قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت




افسوس کاشکی می دیدم ...
![]()
ازگريه به هرسوكه گذشتيم چمن شد
جان دگرم بخش كه آن جان كه توديدي
چندان زغمت خاك بسرريخت كه تن شد
(پيراهني از تار وفادوخته بودم)
چون تاب جفاي تونياورد كفن شد
هرسنگ كه برسينه زدم نقش توبگرفت
آن هم صنمي بهرپرستيدن من شد


باختم دين ودل وبي سروسامان رفتم
آمدم سوي توسرسبزوجوان،خرم وشاد
پيرو وآزرده دل وخسته ونالان رفتم
شوقم آوردبسرعت سوي توهمچو شهاب
ليك ازآمدن خويش پشيمان رفتم


يک روز رسد نشاط به اندازه دشت
افسانه زندگی چنين است عزيز
در سايه کوه بايد از دشت گذشت


![]()
كوشش عاشق بي چاره به جايي نرسد
![]()
هر چند دراين عهد خريدار ندارد
![]()
به سود مردم خاموش زبان باش
ستمكش را اگر ديدي برآشوب
ستمگر را چو مشتي بر دهان باش
شعر های کوتاه



ديدي که ديگر نمي خندم
در چشمانم حرمت گذشته نيست
در فکر من عشقي نمانده است
از من نرنج " بدان
همواره عاشق تو ام
اما دلم شکسته است





با عاشق دل خسته جدايي نكنيد
يا آنكه وفا كنيد تا آخر عمر
يا آنكه از اول آشنايي نكنيد


شب است و دوباره جهان شد سیاه مرا همدمی نیست جز اشک و آه



وقتی که چلچله ها ، خب ر فصل بهار و می دادن ، عشق آوازو نداشت
دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت
واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز ، توی ابرا ، سوی جنگلای دور
دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور
اما لحظه ای رسید ، لحظه پریدن و رها شدن ، میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره ، بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف ، میون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید
تو هوای تازه دشت ، به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ ، دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت


