ازضعف به هرجا كه نشستيم وطن شد پيش ازاينم سروسامان ودل وديني بود يک روز رسد غمی به اندازه کوه
ازگريه به هرسوكه گذشتيم چمن شد
جان دگرم بخش كه آن جان كه توديدي
چندان زغمت خاك بسرريخت كه تن شد
(پيراهني از تار وفادوخته بودم)
چون تاب جفاي تونياورد كفن شد
هرسنگ كه برسينه زدم نقش توبگرفت
آن هم صنمي بهرپرستيدن من شد


باختم دين ودل وبي سروسامان رفتم
آمدم سوي توسرسبزوجوان،خرم وشاد
پيرو وآزرده دل وخسته ونالان رفتم
شوقم آوردبسرعت سوي توهمچو شهاب
ليك ازآمدن خويش پشيمان رفتم


يک روز رسد نشاط به اندازه دشت
افسانه زندگی چنين است عزيز
در سايه کوه بايد از دشت گذشت

