تبليغاتX

آبی عشق

آبی عشق

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

ازضعف به هرجا كه نشستيم وطن شد
ازگريه به هرسوكه گذشتيم چمن شد
جان دگرم بخش كه آن جان كه توديدي
چندان زغمت خاك بسرريخت كه تن شد
(
پيراهني از تار وفادوخته بودم)
چون تاب جفاي تونياورد كفن شد
هرسنگ كه برسينه زدم نقش توبگرفت
آن هم صنمي بهرپرستيدن من شد

پيش ازاينم سروسامان ودل وديني بود
باختم دين ودل وبي سروسامان رفتم
آمدم سوي توسرسبزوجوان،خرم وشاد
پيرو وآزرده دل وخسته ونالان رفتم
شوقم آوردبسرعت سوي توهمچو شهاب
ليك ازآمدن خويش پشيمان رفتم

يک روز رسد غمی به اندازه کوه

يک روز رسد نشاط به اندازه دشت


افسانه زندگی چنين است عزيز


در سايه کوه بايد از دشت گذشت

2 نوشته شده در بیست و دوم دی 1385ساعت توسط اسماعیل |


*******************************