دوستم نداشت دروغ ميگفت هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهربه ديگری داری ترا می بخشم و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر بکسی ندارم تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بديگری دارم.خنده تلخی کردم و گفتم من هم به تو دروغ گفتم تو را نمی بخشم
